تبليغاتX
پاتوق

عشق فيلسوف
تاريخ: چهارشنبه 1386/12/29 ساعت :17:34

 

 

خيلي تو خودش بود، آخرش دلم را زدم به دريا و گفتم: تو هيچ عاشق شدي؟

گفت: آره.

گفتم: چند بار؟

گفت: خيلي. گفتم: مگر سر مي بري؟

گفت: يكبار.

گفتم: چه حسي داشتي؟

گفت: عشق حس نيست، باوره، مكتبه، بودنه.

گفتم: اينا را كه گفتي يعني چي؟

گفت: تا حالا سوار قطار شدي؟ 

_ آره.

_ ديدي يكي ترمز قطار را بكشد؟

_ آره.

_ به اون ميگن عشق!

گفتم: يعني عشق ترمز قطاره؟ گفت: نه بابا! تو چقدر پرتي، يه جور گير كردنه.

گفتم: يعني آدم به هر چيزي گير بكند عاشق شده؟

گفت: ببين! اصلاً قطار و گير كردنو ول كن، ببين عشق يه لحظه واقعاً نابه، كه تو زندگي هر كسي در يك لحظه ي خاص پيش مي آيد مثلاً همين ازدواج، ديدي بعضي ها مي گويند: طرف را ديدم يك دل نه صد دل عاشقش شدم.

_ خب منظور؟

_ ببين وقتي آدم عاشق مي شه قلبش يا كند يا مي ايسته، صداش در نمياد، چشماش مي خواد از حدقه بيرون بزند و ...

گفتم: يعني وقتي آدم اينطوري بشه، عاشق شده؟

با بي حوصلگي گفت: آره.

آن شب سر ميز غذا وقتي غذا تو گلويم گير كرد و بسوي دستشويي دويدم، وقتي خودم را در آينه ديدم فهميدم عاشق شدم. به خودم گفتم: بعضي ها عجب بد سليقه اند، به چي ميگن عشق؟

 

حرفی ازآیهان - مهر | موضوع: | + |
All Rights Reserved 2005-2006 © by nazkhanom65.Blogfa.com
The Template Designed By Ayhan Mehr @ www.ayhan-mehr.blogfa.com