هر كجا عشق باشد در آنجا ثروت و موفقيت نيز حضور دارد
رفتیم مسجد محل ، مامان میگفت هوا سرد هست و من سرما میخورم نمی خواست باهاش برم میگفت تو خونه احیا نگه دار
اما من رفتم، می خواستم هر طور که شده برم دعا کنم ، گریه کنم ، میخواستم هر وری که شده صدام و به گوش خدا برسونم
رفتم
گریه کردم
نمی دونم به گوش خدا رسید یا نه اما من کلی سبک شدم...!
همون موقع عهد کردم تا سال بعد کمی توشه گناهم و کمی سبکتر نگه دارم
حالا یه سال میگذره ، راستی کوله بارم گناهم خیلی سنگین هست ، کلافه هم هستم × یه جایی میخوام بازم گریه کنم ، میخوام سبک شم ، اما...
نمی دونم خدا انگار باهام قهر کرده
خدایا بازم توبه شکستم؟
مگه نگفته بودی صد بار اگر توبه شکستی بازا
ببینم میخوام بیام اما...
اما روم نمی شه ، قسمتم نمیشه ، اشکام انگار خشکیدن
احساس میکنم خدا صدام و نمی شنوه
یا نه من صداش نکردم
مثل قبلها صداش نکردم ![]()
خدایا چرا من اینجوری شدم
داره از خودم بدم میاد
خدایا کمکم کن
امشب شب آخر هست ، می خوام امشب صدام و بشنوی
خدایا اگر گناهانم را به رخم بکشی، من هم عفو و بخششت را به رخت میکشانم
اما هیچ وقت پس نزده بود تلاش کرده بود و برای ممون برای ایرانمون افتخار اورده بود
نمی خوام از خوبهاش بگم یا تعریفش کنم چون میدونم هر چی بگم نمی تونم خوب توصیفش کنم
فقط اینکه علیرضا (دیاکو) دیگه بین ما نیست
اما امیدوارم روح پاکش همیشه دعا گوی ما باشه
روحش شاد![]()
شب احیا شب قبول شدن همه دعا هاست ، یلدای عشق هست ، دستها رو ب سمت خدا میکنم ، حقیرتر از آنم که حرفی بزنم فقط میگم:
خدایا
العفو
از همتون التماس دعا داریم
آیهان ـمهر
نامه اي به پدر!
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :پدر عزيزم،با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.با عشق،پسرت،John
پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

