تبليغاتX
پاتوق

عشق را به خانه بياوريد
تاريخ: پنجشنبه 1386/07/26 ساعت :0:9
خانمي‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌: شماها رانمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد و چيزي‌ بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند: آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟ زن‌ گفت‌: خير، سركار است‌. آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌. بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌ درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايي‌ كرد ولي‌ آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌با هم‌ داخل‌ شويم‌. زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد كه‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگرازدوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگري‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌بگذار و تصميم‌ بگيريد طالب‌ كداميك‌ از ما هستيد! زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد. شوهر كه‌بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ خاص‌ گفت‌: بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايي‌نماييم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌! در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌، سپس‌ زن‌ نزد پيرمردان‌ رفت‌ و پرسيد كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد ومهمان‌ ما باشيد. در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند. زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌ مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد، هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من‌ مي‌آيند.

 هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد

حرفی ازآیهان - مهر | موضوع: | + |
تاريخ: جمعه 1386/07/13 ساعت :0:21
پارسال همین موقع ها بود

رفتیم مسجد محل ، مامان میگفت هوا سرد هست و من سرما میخورم نمی خواست باهاش برم میگفت تو خونه احیا نگه دار

اما من رفتم، می خواستم هر طور که شده برم دعا کنم ، گریه کنم ، میخواستم هر وری که شده صدام و به گوش خدا برسونم

رفتم

گریه کردم

نمی دونم به گوش خدا رسید یا نه اما من کلی سبک شدم...!

همون موقع عهد کردم تا سال بعد کمی توشه گناهم و کمی سبکتر نگه دارم

حالا یه سال میگذره ، راستی کوله بارم گناهم خیلی سنگین هست ، کلافه هم هستم × یه جایی میخوام بازم گریه کنم ، میخوام سبک شم ، اما...

نمی دونم خدا انگار باهام قهر کرده

خدایا بازم توبه شکستم؟

مگه نگفته بودی صد بار اگر توبه شکستی بازا

ببینم میخوام بیام اما...

اما روم نمی شه ، قسمتم نمیشه ، اشکام انگار خشکیدن

احساس میکنم خدا صدام و نمی شنوه

یا نه من صداش نکردم

مثل قبلها صداش نکردم

خدایا  چرا من اینجوری شدم

داره از خودم بدم میاد

خدایا کمکم کن

امشب شب آخر هست ، می خوام امشب صدام و بشنوی

خدایا اگر گناهانم را به رخم بکشی، من هم عفو و بخششت را به رخت میکشانم

حرفی ازآیهان - مهر | موضوع: | + |
تاريخ: دوشنبه 1386/07/09 ساعت :15:53
یکی بود که تو زندگی خیلی سختی کشیده بود

اما هیچ وقت پس نزده بود تلاش کرده بود و برای ممون برای ایرانمون افتخار اورده بود

نمی خوام از خوبهاش بگم یا تعریفش کنم چون میدونم هر چی بگم نمی تونم خوب توصیفش کنم

فقط اینکه علیرضا (دیاکو) دیگه بین ما نیست

اما امیدوارم روح پاکش همیشه دعا گوی ما باشه

روحش شاد

شب احیا شب قبول شدن همه دعا هاست ، یلدای عشق هست ، دستها رو ب سمت خدا میکنم ، حقیرتر از آنم که حرفی بزنم فقط میگم:

خدایا

العفو

از همتون التماس دعا داریم

آیهان ـمهر   

 

حرفی ازآیهان - مهر | موضوع: | + |
نامه اي به پدر!
تاريخ: یکشنبه 1386/07/01 ساعت :0:6

نامه اي به پدر!

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :پدر عزيزم،با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.با عشق،پسرت،John

پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

حرفی ازآیهان - مهر | موضوع: | + |
All Rights Reserved 2005-2006 © by nazkhanom65.Blogfa.com
The Template Designed By Ayhan Mehr @ www.ayhan-mehr.blogfa.com